مرگ

برخی از ما بارها و بارها در همین زندگی می میریم. برخی زنده تر از دفعه قبل بازمی گردیم و برخی به مردگانی متحرک بدل می شویم.

وقتی از مرگ برمی خیزیم، اگر هوشیار بمانیم و دلیل آن مرگ را آموخته باشیم، خواهیم دید همه چیز جلوه ای دیگر دارد، همه چیز زیباست، همه را دوست می داریم و گویی میدانیم عاشقی چیست، می توانیم بی پرده عاشق شویم، فرقی نمی کند چه جلوه ای داشته باشد.

 می توان عاشق عشوه یک گربه شد، عاشق لبخند یک پیرزن، عاشق نوازش های مادرانه یا نگاه های لرزان انسان های عاشق.

می توانیم خود عشق شویم و جاری باشیم، به آتش بکشیم و آتشی باشیم که به جان مردم افتاده و بیدارشان می کند و به یادشان می آوریم که زندگی بی عشق، عبث و بی معناست.

هر فرصتی را برای بروز جلوه های عاشقی استفاده می کنیم، دعا میکنیم، لبخند می زنیم، چای می نوشیم و عطرش را می بلعیم، مادرمان را در آغوش می گیریم، گذشتگان را غرق نور می سازیم و عشق را معنا و تحسم می بخشیم.

چه خوش مردنی که برخواستنی چنین داشته باشد.